علي تو: تو چرا هيچي از جنگ نمي نويسي اين چند روزه؟ .... انگار نه انگار که آدمي ...
علي من: اين همه حرف تمام دنيا زدن .... چي شد؟
علي تو: خب باشه .... باز هم بايد گفت ...
علي من: داشتم فکر ميکردم مردم ايران چه مظلوم بودن تو جنگ ... تازه يه عده ميگفتن نوش جونتون .... يه عده هم ميگفتن ايران دست نشونده آمريکاس ... داشتم فکر ميکردم که اين همه فشار فراموش شد ... الان يه فيلم خبري از جنگ ايران و عراق ببيني بيشتر تأثير ميذاره يا يه فيلم داستاني راجع به جنگ؟ اين اتفاقات با همه بزرگيشون ميان و ميرن ... ولي اگر کار از سرچشمه درست ميشد ... اصلا جنگي نميشد ...
علي تو: تا حرص هست، جنگ هم هست .... نميشه بهار که اومد يادش نکرد ... محرم و ماه رمضون که ميشه حرفي نزد .... نميشه بي رگ بود ... نميشه جنگ بشه تو هيچي نگي ....
علي من: استاد اقتصاد روز ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۱ اومد سر کلاس ... از هشت و نيم تا ساعت ده درسشو داد ... ساعت ده گفت بچه ها يه لحظه بيايد به ياد اونها که زجر ديدن سکوت کنيم ... اون يک دقيقه نبود ... خيلي طول کشيد ... رفتم تو خلسه .... اونهم بخاطر روح دعوت کنندش بود ... و نيت دلش .... نميدونم چقدر طول کشيد که صداش بلند شد: متأسفانه بايد برگرديم به دنياي خودمون .... ولي ... من نميخوام برگردم به اون دنيا ... کاري به کارش ندارم
علي تو: تو کار خودتو بکن ... من هم حرف خودم رو ميزنم ... دوست داري کوچ کنم برم يه جاي ديگه جدا واسه خودم بنويسم؟
علي من: نه .... از جدايي بدم ميياد .... حرفتو همين جا بزن ...
علي تو: پس اول تو برو بالاي منبر ....
اينطور شد که علي من اول شروع کرد .....