چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۱

سياحتنامه مؤخره يوم سه شنبه و مقدمه يوم چهارشنبه:

گنج قارون و سلطان قلبها ... آخر فيلم فارسي مشاهده شد .... گريه مبسوطي فرموديم ... علي الخصوص هنگامي که يار صدا در داد:

ز جانم چه خواهي؟
به چشم سياهي .. آتش زدی بر دل بي گناهي

به سويت دويدم ... گريبان دريدم
دريغا نکردی به سويم نگاهي

ديگر دل حسرت کشم طاقت ندارد
تا دور از آن آغوش تو با غم سر آرد

تو مرا با عشقت آشفته و ديوانه کردی
رفتي و دلم ويرانه کردی

و يا آن يکي جا که بانگ برآورد:

يه دل مي گه برم ، برم
يه دل مي گه نرم نرم

طاقت نداره دلم
بي تو چه كنم؟

پيش عشقي زيبا زيبا
خيلي كوچيكه دنيا دنيا

با ياد توام هر جا هر جا
تركت نكنم

سلطان قلبم تو هستي تو هستي
دروازه های دلم را شكستي

پيمان ياری به قلبم تو بستي
با من پيوستي

اكنون اگر از تو دورم به هر جا
بر يار ديگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
ای يار زيبا

اين بسته دستمال کاغذيمان از فرط ارزاني هر چه گشتيم نامي بر خود نداشت وگرنه انصاف بود از محضرشان يادی ميشد و سپاسي .... فقط گفته باشم که جعبه اش آبي پررنگ است و محصول کلگری ست ....