ميخواهي بری خونه عمه سکينه؟ ... ميشه تا ته کوچه ايرواني رو راست رفت رسيد به سيمتری ... اونور خيابون جمادی الحقه .. هر جور کسبي بخواهي هست ... کفاشي .. بزازی .. لباسشوری .. کبابي ... بقالي ... ميوه فروشي ... حموم آرام ... کله پزی ... اثاث فروشي ... بستني فروشي .. مسقطي .. پيرهن فروشي ... حواستو جم کن ... چهارراه اول انبار نفته ... چهار دومي رو هم رد ميکني ... ميرسي به هيأت .... سراغ مرتضي رو ميشد محرم اونجا گرفت .... چه رنگ مشکي پيرهنش به موهای سفيدشم ميومد .... من هم دارم به اون ميکشم ... سر کوچشون يه کشک سابيه .... کوچه بن-بست ... در دوم دست چپ ...
سرتو باهاس بپايي ... قد کوتاه ميکني با احترام ميری تو ... همش هفتاد متره ... سر تا ته ... اون وسط اولا حوضم داشتن .. يه اتاق پايينه با يه انباری زير پله ... يه اتاق هم بالاس ... از تو همين خونه اصغر رفت دانشکده صنعتي خيلي کاره شد ولي آدم شد اونش مهمه ... علي رفت دانشکده فني ... عباس شد دکتر ... شد استاد تمام وقت ... مرتضي رفت دانشکده فني هم چهارسال اول هم دوسال بعدش، هميشه شاگرد اول بود ... نخواس بره خارج ادامش رو بخونه .. دلش ميخواس اينجا زودتر يه کاری بکنه که اثر داشته باشه .. ميگفت من که صبح پا ميشم ميرم سر کار انگار دارم دعای صباح ميخونم ... ميگفت نتيجه اين تحقيق اگر بگيره، پول واسه اين قلم جنس حداقل از کشور نميره بيرون .... آخرشم شد ... ميگفت ديدی از PhD گرفتن بهتر بود ... راست ميگفت ... خيلي بهتر بود ....
ميتونست بازهم منشأ خير باشه ... ولي از بس زبل بود کارشو تو دنيا زود تموم کرد ....
اين چهارشنبه که بياد ... تو هم ميايي ميدونم ...