یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۱

تو اين ديار وقت چه کمه ... بايد وبلاگتو اگه ميخواهي بنويسي نه از رو ذوق بلکه وظيفه سر پنجــدقه بتايپي که يکي فکر نکنه مردی ... نگن خودکشي کردی ... يا خودت فکر کني نيستي ....

آخ ..... نميدونم چرا دم صبح خواب اونجارو ديدم ... امروز همش هوس ديدن سر اون کوچه رو ميکنم ... اونجا حتي کوچه خودمون هم نبود .... کوچه بالايي بود ... ولي خاطرهءش ولم نميکنه ..

خدای من هرچي فکر کردم اسمش يادم نيومد ...حتي رو نقشه نبود .... بَده اسم جايي رو که دوست داری يادت بره .. يا کسي که دوست داری ... انگاری من از زندگي اون کوچه اومدم بيرون .... که اسمشو از يادم برده ..... خُب حقم داره .... اين همه واسم دلبری کرد؛ با اون همه آدم که تو دلش داشت ... آخرش که چي ... يه لقد در کونش زدم .... انداختمش اون ور ... بدون خداحافظي اومدم يه جايي که يادِ اسمش هم بهم نرسه ديگه ......

پنج-دقم تموم شده .... ولي به درک .. بازم مينوسم تا post ــش کنم کلي ديرم ميشه ... ولي واجبه که بگم .... من بد کردم ... هر کي هستم ... هر چي شدم ... اگه اينجا با يه دنيا اختلاف تو همه چي، دوسَم دارن ... راستشو ميگم يه خوردشم واسه خاطر توه ... با اون بانک صادرات سر نبشت ... که اولين حساب خودمو وا کردم .... با اون ساندويج اسلاميت که با بچه ها ميرفتيم .... با اون جوبِ نجيبِ کم عمقت که با خيال راحت تا در خونه اميرحسين دنده عقب ميرفتم ... با اون در خونه دوست مادرم که قابلمه های نذری رو ميبردم ... با اون نون لواشت که دوساعت ميخ مراسم پختش ميشدم ... دلم نميخواست نوبت نون بهم اصلا بهم برسه ..... من عوض شدم عزيزم.... نديده ميگم تو هم شدی .... ولي علاقمون نه ....