درهای آسانسورو که ديدی خودشون ميرن کنار .. بعضي ساختمونها از اين جور درها دارن ... خودکار ... تا ميرسي بهشون باز ميشن ...
يکي هست تو مدرسه ما که از طبقه همکف ساختمونِ AQ رو به حياط باز ميشه .... اين در يه جورايي آدمو به شک ميندازه ...... باز نميشه - باز نميشه تا برسي به دو سانتيمتريـش .... تا نوک انگشت پات به جلوی درگاهش نرسه انگار نه انگار کسي ميخواد از اين در رد شه .... امروز مثل شير ژيان سينه سپر کرده بودم داشتم ميرفتم تو دلِ اين در؛ ولي تو همون کمتر از کسر ثانيه فکرم رفت هزار جا ... نکنه باز نشه با دماغ برم تو شيشه ... نکنه خراب شده ... نکنه از بس آدم از اينجا رد ميشه دستيش کردن که هرکس ميخواد رد شه خودش بازش کنه ... باز تو همون کسر ثانيه ايمانم به خودکار بودنِ در و صحت و سلامت برگشت ... با اطمينان رفتم تو شيکمش ... فکر ميکردم همه الان دارن منو نيگا ميکنن که ببينين پسر شجاعو .... رفت تو در .... نوک دماغم مماس شده بود به شيشهء در و با سرعت ۱۵۰ سانتيمتر در ثانيه ميرفتم جلو که يه هو دره وا شد [چون باز شد .. کوچيك شد برام ... شد: دره] ... بادِ حرکتِ لنگههای در، موهام رو پريشون کرد .... نيم ثانيه هم نشد که خودمو توی حياط ديدم ... از AQ زده بودم بيرون ... از ساختمون رسيده بودم به فضای باز ... به اونجا که بوی بارون ميداد ....
من از «در» اينجوری رد ميشم ... بعضيا به اون دنيا به اندازه حياط بيرونِ AQ ايمان دارن .... بدون اينکه تأمل کنن ... بدون اينکه بذارن شک ايمانو به باد بده ... بدون ترس يا کم کردن سرعت با سر ميرن جلو ... همه ميگن: اِه ... الان ميخوری به ديوار .... نفله ميشي ... ولي خودشون ميدونن که نميشن .... در خودش به موقعش از جلوی نوک بينيت ميره کنار ... از تو ساختمون پا ميذاری تو حياط ...