روزی که سوار قطار خاطره شدی تا به ديار دور بروی
باور نميکردم اين همه جان سختم ... طاقت دوری ميآورم
ميخواستم خودم را زير قطارت له کنم
آنروز که بدنت را دفن ميکردند ....
نميدانستم اين همه سنگ دلم ... و روز را بي تو هم ميتوان شروع کرد
ميخواستم در کنارت برای هميشه بخوابم
اما امروز ميبينم ... يک چيز پر رنگتر از تو ولي از جنس خودِ تو هميشه با من بوده ...
تو زندهای ... و من ... اگر يادت نکنم مرده ...