چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۱
شايد بي اغراق هيچ شبي اين همه فکر و کار يه هو رو سرم خراب نشده بود .... يه برنامه که ۲ روز پيش بايد تحويل ميشد و هنوز کار نميکنه ... يه پروژه که فردا بايس گروهي ارائه بشه ... يه تمرين خرکي چند صفحهای که فردا موعدشه .... يه رفيق که امشب داره ميره ايران ....يه دوست که امشب از ايران رسيده و ميخواد ببينتت .... يه ۲۳ ماه رمضون که همين امشب از راه رسيده ... يه آدم خوابالو از بيخوابي ديشب که بايد به اينها برسه ولي اومده اينجارو خط خطي کنه ... که هم انرژی بگيره ... هم بگه اين نيز بگذرد ... آدميزاد خيلي پوست کلفته .....