
تو که شعله عشق بودی
و معنای روز ... و با دل شب هم نفس
زخم هيچ شمشيری نالانت نکرد
و نگاه هر کودک يتيم قلبت را فشرد
نفير نالهات را جز آب چاه نشنيد
و شکوهات را کسي سراغ نگرفت
عمل با تو خالص شد برابر عبدُوَد
و ضربتت تراز با بندگي همه تا روز حي
تو که خود عشق بودی
و اميد زندگي ....
چه مستانه به محراب رفتي
به اميد ضربتي که تمام حقد بود و حسد
يله گشتي و خوش ... و زبان به ترنم گشودی:
که رستگار شدم!
حالا من اينجا در آنسوی زمين ايستادهام
به اميد روزی که مترنم شوم به نغمهء رستگاری
و فرياد زنم: آمدم ... آزاد گشتم ...
-----
ياد ۰۱/۰۱/۲۰۰۳