امشب مست کرده بودم
ديدين مست که ميشن مهربون ميشن
خودشون ميشن ... از اون جلد بدذاتيشون مييان بيرون
من هم اونطوری شده بودم ... خوش بودم ... ولي دلم ميخواست گريه کنم
تو عالم مستي از همقطارم خجالت هم ميکشيدم ... چونکه حال منو .... آخ چه دوست دارم اينجور موقعها نگاههامون رو از هم ميدزديم .... که اشکامون رو قايم کنيم .... چه خوبه که eye contact تو فرهنگ ما نيست ....
داشتم ميگفتم سال ديگه اين موقع من کجام راستي؟ چه ميکنم؟ مثل هميشه باز اين از ذهنم گذشت که شايد تا سال ديگه نباشم ... نه که خودم رو لوس کنم ... جدی من به حال خودم آگاهم ... حواسم به خودم هست هميشه ...
از رفيق پرسيدم اگه همين الان قرار شه بری آماده ايي؟ خودم جواب دادم ايکاش جای تو بودم ... آزاد و رها مثل قديم ها ... اين عمر لعنتي چي به آدم ميده که اين همه اسيرت ميکنه؟ اين همه درگير ميشي .. اين همه از خودت ميشي ....
يکي ميگفت خدا بهم همه چي داده ... مال فراون ... مدارج علمي بالا ... خونواده خوب ... همه چي تموم تو دنيا .... ولي اون لحظه که دارم ميرم، ميگم: فُزت و رب الکعبه ... بلاخره راحت شدم ....