با اجازه آني که که بي رخصت اذن دهد:
- خسته شدم ... پير شدم ... خنده بي رنگ شدم
- خسته نه يي ... پير نه يي ... خنده سرمست بزن
- کار نه راست ميشود ... حرف نه گرم ميشود ....
- کار به دل راست شود ... کي به خيال ميشود ...
نَفْس بشور از هوس چون طلب نَفَس کني
تا که کلام تو اثر در دل و در جسد کند
......
- آه راستی... رخصت؟
- فرصت...