لباس غيرت .. لباس شک
قاصدك که بسيار دوستش ميدارم، مرا برد به آنسوی خيال ... آنچه را برايش گفتهام در خانه خود به يادگاری نگه ميدارم.....
چرا در مواجه با عقايد يکديگر از هم برنجيم؟
اتفاقا حُسن اين برخورد آرا در اين است که همه (منتقد و مورد نقد و ناظر هر سه) محك ميخورند ... اگر اين يا ديگری يا آن يکی نکتهای دارند تابه حال دانسته نشده منتقد ميتواند ناگفتهها را بگويد ... و راز بگشايد ..... اگر زبان سُخره بکار گرفت خود را سکه يک پول کرده و ايمان تو را به دلداهات محکمتر ....
حرف ديگر آنکه مگر برای خوب بودن بايد کامل بود؟؟ .... هيچ کس معصوم نيست و کامل .... اگر يک چيز را در کسي نميپسنديم دليل نميشود که همه چيزهاي خوب آنان را يک سره تخطئه کنيم .... چرا به دنبال بت باشيم؟ ...کسی که هيچ کم و کاستی ندارد ... کسی که قهرمان است ....... همه ما کم يا زياد اثرگذاريم در اين پهنه هستی ... گرچه اسطوره نباشيم .... قهرمان منيم و تو .....
از نقد بايستي که استقبال کرد .... پس از آنکه لباس غيرتت را در آوردي و شکاکانه در آن خيره شدي ميتواني ببينی که آيا لکهای بر دامن غيرتت نشسته و يا اينکه آنچه به تو نسبت میدهند از بغض است و حسد ...... اگر لکهای بود بهتر آنکه خود ببينی نه آنکه نشانت دهند .... يا با آنها ميسازي و کوچکشان میانگاری و با ايمان مبتني بر ديد نو لباس را تن ميکني ...... يا اينکه لکه را نمي پسندي بر خودت ... پاکش ميکني و با يقين بر اينکه لکه اي ديگر نيست لباس معرفت بر تن ميکنی ..... و يا همچو موسی نعلين بر زمين ميزنی گذشته را هر چند که شيرين بوده قربانی آيندهای نو میکنی ... و شهادت ميدهی که عمری رفت ولی عمری نو باقيست.....
قصه کوتاه کنم من هم اخوان را و صمد را دوست دارم نه به آن خاطر که بيعيب بودند (چه کسي نيست؟) چون پر از حُسن بودند....