چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۱

ببخشيد کمی تا قسمتی رکيک شد ... دنيا رکيکش کرده ..... (رکيکش؟؟)

يه بابايی ميخواست ترتيب يه بچه‌رو بده .... بچه راضی نمی‌شد ... يارو هم می‌گفت اگه بخواد به حرف بچه‌ها باشه که ما بايس تا آخر عمر دس به اونجامون واستيم ... خلاصه افتاد دنبالش و گرفتش به کتک ... حالا نزن کی بزن .... دستشم کم سنگين نبود .... بچه‌هه التماسش کرد ... اونقدر گريه کرد که آب دهن و دماغش قاطی شد ... شروع کرد داد زدن اما نه که جون نداش صداش در نمی‌-يومد ... اون چن نفری هم که مي‌شنيدن اگر هم می-يومدن کمک آقاهه مي‌کردن ..... با ناخن دس و بال طرف رو چنگ انداخت .... يارو فقط مي‌خنديد و مي‌گفت آخ جون بازم بکن ..... بچه ياد کتک کاری هفته پيش دم مدرسه افتاد .... پاشو اُورد بالا هرچی زور داش جمع کرد با لقد زد تو تخم طرف ..اونم ۲ بار پشت سرهم .... داد يارو رف به هوا .... مادر فلان چرا ميزنی؟ ..... آی مردم نيگا کنين زد تو تخمم ..... بچه جون! من زدم تو تخمت که تو ميزنی؟ .... چرا وحشی شدی ..... خوب تو هم منو کتک بزن ....حالا بيا خوبی کن و حال بده ... آدم بايد انصاف داشته باشه .... کجای حقوق بشر نوشتن با لقد بزنين بزرگ محل‌تون رو ناکار کنيد؟؟ ..... حالا خود نسناست بدرک .... من اين بند و بساط مردونگی رو لازم دارم ... يکی دوتا سه تا بچه که نيست ... جواب اين همه رو بايستی تك و تنها بدم ... حالا من هم گذشت کنم بقيه اهالی نميذارن يکی واسه خودش آرامش منطقه رو بهم بزنه ... حالا حق دارم سرتو بذارم لب باغچه گوش تا گوش ببرم؟؟ ... تا درس عبرتی واسه باقی بچه‌ها بشه؟؟ .... ببخشيدا ... ولی .... justice will be done