پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۱

بازگشت کافی ... يا ... کافی و معبد سرنوشت .... يا صمد کافی-خور ميشود

خيلي بدقولم ...... ادامه اين مطلبو هنوز ننوشتم ......

ولي فعلاً به مريض زنده برسم تا بعد .....

.... القصه ..... داستان کافی به آنجا رسيد که چون امير ارسلان به ديار ديو استکبار پا گذارد ديد هر صبحگاه قوم يعجوج و معجوج توی صف به انتظار مانده تا بلکه دل اذانب قهوه-جوش بر ايشان نرم گشته، يک کاسه گِلی از قهوه که از گِل سياه-تر و از قلبشان سفيدتر است پُر ساخته و قوم سرگشته را تا ساعتی چند بسازند.

.... من از بس تنبلم صُبونه دُرُس-حسابی نميخورم ..... (خونه-وادم نگران نشين بابا..... چاخان کردم ..... گفتم نشونی اينجا رو به آشنا ندم-ها) ..... الغرض .... در جمع دوستان يالغوز هم که باشی ديگه بدتر ... اولين ايستگاه صبحگاهی کافی-شاپه..... اولش مزش حالمو بهم ميزد .... چيزای ديگه مثل چايی و موکا و شکلات امتحان کردم .... ولی نه .... کافی خوردن واقعاً مسئله خوردن و واکنش-هايی که روی بدنت ميکنه نيست ... اگر بود مطرح کردن نداشت اينجا .... واسه من اين يک جور آئين-ه(ritual)، یک جور مراسم خودمونی شدنه ..... سرکار بهت ميگن: می-يای بريم coffee break؟ يا اگر کسی بپسندتون ميگه: کی وقت داری با هم برِيم coffee بخوريم؟ .... اينجا نه اينکه خونه-ها کوچيکن کسی هم حوصله پذيرايی از کسی رو نداره واسه ديدن همديگه هم که شده گذرشون به گهوه-خانا ميوفته......

خلاصه خوردنش نيست که مهمه .... مراسم کافی-شاپ (همون قهوه-خونه خودمون) رفتـنو، دست گرفتنشه و با دوستو رفیق گپ زدنشه که جالبه. ... من خودم اگه تنها باشم و خوابالو هم نباشم ترجيح ميدم چايی بخورم.

ب.ت: .... یه چيزی تو همين مايه-ها مدتها پيش توی کوچ نوشته بودم، پيداش نکردم که لينک بدم .... فکر کنم چون از اونجا برداشته شده اخلاقاً ميتونم اينجا بعداً بيارمش.......