سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۱

ابراهيم و اسماعيل

پس از دو هفته عمو ابراهيم هم به عمو اسماعيلم ملحق شد.

ايندو با هم بزرگ شدند و با هم روی زمين‌های پدريشون کشاورزی کردن، بچه‌هاشون با هم رشد کردن و همگی بخاطر مشکلات زندگی در روستا به شهر مهاجرت کردن ... ولی ايندو در همون ده موندن و الان هم کنار هم، پهلوبه پهلو آرميده‌اند.

عموهام فقط سواد قرآنی داشتن و يک عالمه شعر از حفظ بودن. کار بخصوصی در زندگيشون نکردن ولی خوشبخت بودن و با آرامش از اين دنيا رفتن ..... يکی ديگه از عموهام با کمک پدرم اومد تهران درس خوند رفت دانشگاه برکلی فوق‌تخصص گرفت، الان هم يک پاش تو موسسات تحقيقاتی فرانسس يک پاش توی دانشگاه‌های ايرانه ....ولی آيا به اندازه عموهای روستا-نشينم از زندگی احساس رضايت ميکنه؟؟

خوشبختی و رضايت يک حس درونيه، چيزی نيست که بشه از بيرون اونرو تزريق کرد. شايد يک نفر با خوردن يه قاچ هندونه خنک تو تابستون مست بشه واسش خاطرات قديم زنده شه، باهاش بره سر زنگ تفريح دبستانش، سر سفره خونشون و يا توی اون خونه قديمی که عروسی برادرش بود ...... شايد هم مالک هکتارها جاليز هندونه باشه و با ديدن هندونه يادش بيفته که آقازادشون ميتونن مالشون رو پس از ايشون جمع و جور کنن يا نه