همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
دو شب از پی هم خواب پدر و برادر رو میدیدم،
مرگ عموم برام مسجل شد. عموم تا آخر عمر در
زرند ده آباء اجدادیمون زندگی میکرد.
یادش بخیر چه خاطرات شیرینی از بچگی که
میرفتیم زرند دارم. خوابیدن روی پشتهِ گندم تازه درو
شده(آخ چه کیفی میده خدا)، آسمون پرستاره کویر
- ستارهها اونقدر زیاد و پر نور بودن که جا به جا
تیکههای سیاه آسمون دیده میشد، آب کشیدن با
دلو از توی چاه، خر سواری دو ترکه و سه ترکه،
یورتمه با خر خاکستری بارکش، دل سیر هندونه و
خربزه سر جالیز خوردن. همه چی ساده بودو
صمیمی، آسون بودو دل نشستنی.
عمو جون دوست دارم واسه همه خوبیات و
سادگیات؛ دوست دارم واسه قرآن خوندن
دست-جمعیت با آقاجونم صُبا بعد نماز؛ واسه بلند
بلند سوره الرحمن خوندنتو سرو-شونه با ضرب
آیههایش رقصوندت.
چی میشد منم مثه تو ساده بودم؛ با خودم، با دلم،
با خدام روراست بودم........
پسر بجنب وقتی نیست ها. رو راس باش، ساده
باش، خودت باش.
نکنه عمرمو بدم، جوونیمو بدم چارتا سفره نون
بیشتر بخورمو چارتا پیرهن بیشتر پاره کنم. کاش
اندازه سینما رفتن سهشنبههام واسه مرگی که از
پس زندگیم میاد برنامه بریزم، کاش دیگه دروغ نگم،
کینه بدل نگیرم، بد نکنم. کاش بیشتر سراغ
دوستامو بگیرم، حال بپرسم، به روشون لبخند بزنم.
عمو جونم؛ ممنون بازم. مرگت هم آثار خوب
داشت... آقاجونم خوب کردی اومدی این سر دنیا به
خوابم.... تکونم دادی، بیدارم کردی.