سه‌شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۲

طفل خردسالي قرار است فردا صبح ِ خروسخون، اول وقت سيزده، به قصد سبزه گره زدن از منزل خارج شود ... اگر در راه گم شد .... يا سبزه يي كه گره زد زيادي سبز بود و فوري افاقه كرد و در جا بختش باز شد ... خواهشمند است يا اينكه در صورت اطلاع خانواده اش را از نگراني درآوريد (پيرهن گل منگلي زياد نميپوشه ... فردا ميدم استثنائا لباس رنگ آبي بپوشه كه خوب قاطي بقيه بچه ها گم شه) ... ويا از همين جا عذر تقصير آورده ... بعلت كمبود جا از كوچولوهاي عزيز پوزش خواسته ... اينشالله در يك فرصت ديگر كه هيچ موقع خدا بدست نمي‌آيد از آنها به صرف شربت سكنجبين و سيگار وينيستون پذيرايي ميشود ...

بابام ميگفت دروغ زميني بگو رفوش كنم .... دروغ هوايي ميگي كاريش نميشه كرد ... ولي اون فرهنگ .... يك) اخه ... ماله خاورميانس ... دو) قديميه ... اينجاييها قربونشون برم ... صد تا صلوات هزار قل هوالله ميگن دروغ هر چي بزرگتر، باور كردنش آسونتر .... ميگي نه يه نيگاه به بوش بنداز .... تو رو خدا اين آقاي جليل القدر باشه باز ما نخنديم .. ميگن قراره بوش بره نجف و كربلا زيارت ... صدام هم سيبيل گرو گذاشته كه بياد از حرم تا حرم كولش كنه ... بوش گفته بگو جان من ... صدام گفته به موت قسم ...

خدايا شكرت كه اول اوريل را مصادف با سيزده بدر كردي ... ديگر مرگ ميخواهي برو بصره ... برو نجف ... برو كربلا...