سه‌شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۲

ساعت از ۳ گذشته است ... تازه اين موقع برگشته‌ام مدرسه ...
ميخواهم به پر رويي و پشتكار خودم جايزه بدهم ....
مديحه اي براي خودم ....

____________________

من خودم را دوست دارم ...

گرچه موهايم دارد مي‌ريزد ... كچل شده ام ... ولي من خودم را دوست دارم
شكم درآورده ام ... خيلي چاق شده ام ... ولي من خودم را دوست دارم
قيافه اي ندارم ... بي ريختم... ولي من خودم را دوست دارم
كم حواس شده ام ... گاهي كودنم ... ولي من خودم را دوست دارم
قد بلندي ندارم ... كوتاهم ... ولي من خودم را دوست دارم
پيرتر شده ام ... ولي باز هم من خودم را دوست دارم ....

همهء اينها را مي‌دانم .... ولي .. اينها من نيستم ....
من كچل نيست .... من شكم گنده نيست ... من بد گل نيست ... كم حواس نيست ... قد كوتاه نيست .. پير نيست ... من زيباست ... رعناست ... من هنوز دوست دارد ... دوستش دارند ... من آني است كه از آن به نيست ... من در سفر است ... از غير خود به خود ... راه نزديك است ..... آن سيمرغ منم ... به خود كه رسيدم ... آن سي مرغ منم ....

مهم نيست چند سال زندگي كرده‌ام و چند سال ديگر زنده‌ام .... مهم اين است كه چه بدست آورده‌ام .... من ميتوانم هر جاي دنيا كه باشم دوستان جاني پيدا كنم ... ميتوانم خوش باشم ... بعد از اين همه بالا و پايين شدنها هنوز خوشبين باشم ... توان و نيرو به ديگران بدهم .. دوست داشته شوم ... دل تنگم شوند ... جايم خالي باشد ... جايم خيلي خالي باشد .. من ميتوانم دلگرمي باشم .... حوصله شنيدن حرفهايي را دارم كه ديگران كمتر دارند ... راه حل نميدهم،‌ با هم به راه حل مي‌رسيم ... دل تنگ مي‌شوم ... قلبم سنگي نيست ... اشك مي‌ريزم ... غصه خودم را ميخورم كه مبادا حيلتم و زورم بر عجزم غلبه كند ... من ميدانم كه بي زورم ... من ميدانم كه بي حيلتم .... من خودم را دوست دارم ....

____________________

راستش خيلي وقت پيش اين را خوانده بودم ... از همان موقع ميخواستم جوابي بدهم ....
يك تير و چند نشان است ... نيست؟