پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۱

هر کاري کنيم .... از عيد و سال نو که بگذريم .. و هي دل بفرستيم ديار ميانهء خاور ... اين بهار را چه کار کنيم که با چشمهاي خيس و ... صورت مهتابي و ... بوي خوش و ... گيسوان کمند و ... قد کشيده و ... دل مهربان و ... گونه هاي سرخ و .... لبهاي براق و .... مژگان سيه و ..... ابروي کمان و ..... سينه فراخ و .... پيشاني بلند .... دم اذان صبح [به وقت ايران] از راه رسيده است .... مهمان است ... آنهم مهمان به اين عزيزي که يک سال منتظرش بوديم ... خودش از من و تو دلش بيشتر خون است ... چشمانش را نمي‌بيني چه سرخند و صورت گلش را نمي‌بيني چه خيس است ... بهارم ... گلم ... جانم .. تو تبلور عشق خدايي ..... با دل من اين نکن ... به خانه ات خوش آمدي ....

بهارمن .... قلب تو مزار من است و جانم فديهء‌ خوشرويي تو ....