سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۱

به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي:

دوست داشتم اسير بودم من
ار به پايم غُلي ز مهرت بود

توبه کردم که سِر نگويم فاش
چون شکستم سرم به خاكت بود

تفت دادی دلم ز بيمهری خويش
اين چه کاريست دل که مالت بود