سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۱

امروز خيلي حال كردم .... خيلي ....
ديشب تا ۱۲ پيش حميدرضا بودم ... تا برم دنبال احسان شد يك .... تا بخوابم شد دو و خورده‌اي ... صب به خودم گفتم بچه يه خورده به خود برس ... اين چه وضعشه؟ ... احسان ديرش شده بود، رسوندمش ... خودم برگشتم تو Hastings يه گُله جا هست همه چي چيني‌يه .... جايي كه خيلي دوست دارم مغازه ميوه و سبزي فروشي‌شونه ... رنگ‌و وارنگ ... از همه رنگ .... از همه بو ... اصلا رنگ زننده تو ميوه‌ها ديدي تا حالا؟ يا بوي زننده ... همه خوشرنگن و خوشبو ... منو ياد خيلي چيزاي خوب ميندازه ... ياد باغ زرند .. باغ شهرآباد .... باغ احمدجون ... ياد اون شبي كه تا صب گيلاس بار ميزديم تو لواسون كه بفرستيم خارج ... اصلا خود ميوه كه از خاك مي‌ياد ... معجونِ خاكه و آبه و خورشيد ... خلاصه .... يه دونه سيب خريدم سرخ و سفيد .... يه موز با عطر بچه‌ گي ....

خوشي خيلي دمِ دسته ... ارزون هم ميشه بچنگ اُورد ... واسه من ۶۱ سنت خرج ور داشت .... نكنه زيادي خرجش كني .... بهت نندازن‌ش! اولش خيلي آسون نبود راستش ... چشمه كه كور باشه ... آب نميجوشه خُب ... سر چشمه رو كه باز كني ... گِل هاشو كه بروبي ... چشمه جوشان ميشه خُب ....