دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۱

آن بار آخر که حرفي برای گفتن ديگر نداشتي ...
تك تك انگشتهايم گوش بودند و چشم ... تيزتر از هميشه
به اميد نفس گرمي ... قطره اشکي ... يا حتي گوشه چشمي
که اگر حرفي نيست اشارتي ما را بس است ....

انگشت بي‌نوا، کورمال بدنبال خطوط خنده بر چهره‌ات ميگشت
يادم نيست .... يا نقش خنده را نکشيده بودی آن بار ..
يا بسيار بدخط با لبانت نوشته بودي لبخند ...

کمي بالاتر رفت به اميد نبضي ... يا تبي ... يا شايد شبنم عرقي
اما به نيت تير خلاص، با خطي خوانا و قلمي درشت
گره در ابرو انداخته بودی تا انگشتانم اخمت را بخوانند ...

بي‌نوا انگشت ... از صدر به زير آمد دستي بر شانه‌ات کشيد
و در آستانه جدايي بر پوست مهتابيت چرخي زد و نوشت:
«تن تو، تنديس عشق من است .....
....... و عشق من با لبخند زيباتر»