کمتر از مرگ ميترسم .... کمتر از قديم ... خب انصاف داشته باشيم با مرگ روبرو زياد شدهام ... بيشتر از عمرم ... به واسطه سن بالای اقوام و سن کم دوستان ... مخصوصا اگر توی کشورت جنگ هم بشود و تو فکر بيرون از ايران هم نباشي و دوست و رفيق هم زياد داشته باشي و دوستانت هم بين ۱۸ تا ۲۵ باشند ... اونوقته که خوب بلدی کرايههای بهشتزهرا از ميدون راه آهن از اول آفتاب روز جمعه کار ميکنن ... ميدوني بيموقع که بری تا کشتارگاه بيشتر نميشه رفت بدون ماشين ... اونوقته شب عيد که ميشه يه عالمه سبزه برای اين و اون تهيه ميکني .... سر خاک قوم و خويشان رو ميبيني ...دوستان رو زيارت ميکني ... رفيق فابريك شديم با هم ديگه
دوشب پيش خواب ِ خواب ۳۰ کيلومتر رو رانندگي کردم ... البته ساعت ۳ صبح کسي نبود جز خودم ... خطری برای کسي نبودم جز خودم ... هر بار که چشم باز ميکردم ميگفتم بزن کنار بخواب .... ولي باز ادامه ميدادم ... درست مثل کسي که ميداند سيگار مرگ تدريجيست و دودش هديه نامبارکيست برای اطرافيان ... ولي باز ادامه ميدهد ... همانطور که لذت نئشگي را به خطر مرگ ميخرند .. من هم شيريني خواب را با مرگ که از قضا هم-جنسـند مبادله ميکردم ...
اينجور مواقع علم به مطلب اصلا مهم نيست يا اينکه چه چيزی خطر است و چه چيزی خير است يا شر ... اگر اين چنين بود مدرسه ميشد نقطه پايان خطرات ... نقطه پايان دلمردگي ... نقطه شروع شور .... مهم بصيرت است ... مهم دل است ... مهم ديدهء دل است ... کاش ميشد اينها را ياد گرفت .... ۲ تا درس گرفت و بصير شد ... دلداده شد ...