تساهل يا بيغيرتي؟
اونهايي که منو ميشناسن ميدونن من هر گوشتي نميخورم ... ديشب دوستم خـِرَمو کشيد بزور برد خونه يه زوج جون که تازه اومدن اينجا ... مهمون بازی ... خيلي خوشحال شدن ... مخصوصا که اولش افسردگي اساسي ميياد سراغ آدم ... دوستم گفت تو برنج بخور خُب .... رفتيم سر ميز شام ... لازانيا بود با گوشت .... مثل تار و پود با هم مخلوط شده بودن .... خانم خونه اونقدر ناز بود و کم سن و سال و خجالتي ... با کلي عشق و علاقه هم ميزو چيده بود ... نتونستم چيزی بگم ... چيز ديگهای هم نبود که بخورم .... اگه طرف ايراني نبود يا اينکه يه خورده سندارتر و سرد و گرم چشيدهتر حتما بهش ميگفتم ... ولی نه به اين نميتونم بگم ... اون هم تو اين اوضاع طوفاني روحش ... از در خونه که اومديم بيرون دوستم زد رو دوشم گفت: دمت گرم .... خدايا ... دمم گرم؟