تازه ساعت ۲ صبح بود که رسيدم خانه ... چندتا کار ضروری داشتم مثلا ... قرار شده فردا صبح برويم حراجي کامپيوتر ... بايد روی اينترنت نگاه ميکردم ببينم چيزی بدرد بخور دارند يا نه ... بايد دستورات مختصر يونيکس را برای دوست ديگری ايميل ميکردم .... تا من حس کنم که هستم ... تا زندگي بگردد .... اما ديدم زندگي اميد ۱۶ سال است که ايستاده ... ۱۶ سال ... فکرش را بکن ... بايستي سال ۱۳۶۵ بوده باشد ... فکرش را بکن از سال ۱۳۶۵ تا به حال چه کردهای ... تو را نميدانم ولي اميد خوابيده ... اما اميد ِ مادر هنوز زنده است ... خيلي وقت بود دل سير اينطور نگريسته بودم ... به حال خودم ... به حال اميد ... و به حال آنچه برما رفت .... اميد آسوده بخواب ما بيداريم .... فقط کمي تو سرهم ميزنيم ... تا زندگي بگردد .. تا حس کنيم که هستيم ...