شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۱

انتظار.. خدا نصيب کنه اگه منتـَظَـر تويي
انتظار.. خدا نصيب گرگ بيابون نکنه اگه من منتـَظِـر منم

مکاشفه:
«دايي کوچيک من جز يه گروه سياسي بود سالهای پيش ..من هنوز دنيا نيومده بودم..بعد يه روز اين دايي ناپديد ميشه اونم درست از خونه دانشجوييش که تنها زندگي مي‌کرده مادربزرگ من هيچ وقت اينو باور نکرد که اون پسر عزيز رو از دست داده..هميشه منتظرش بود حتي عيدها واسش سبزه مي‌کاشت .. حتي بخشي از ارثيه پدري که متعلق به اون بود رو نگهداری مي‌کرد ..خمس و زکاتشو مي‌داد........ سر قبرش ياد اون روزايي افتادم که چقدر با يقين منتظر گمشده‌ش بود ..خيلي دلم سوخت نه واسه اون ..بيشتر به خاطر اون همه يقين اميد.. اشتياق..تا آخرين لحظه اميدوار بود..»

ميشه منهم يادم نره؟ که منتظرم ....