ياد ياران بهاری خوش باد
باد که مياومد صفحههای درخت سيب حياطمون رو با حوصله ورق ميزد ... و درخت خرمالو رو در آغوش ميکشيد ... آنورتر موها بودن .... يادت هست قلمهاش رو از زرند برامون آورده بودن ... يادت هست نـَن-جون غورهها را يه سال دونه دونه کرد تو کيسه ... همون سرشاخههايي که قد کشيده بودن تا ايون بالا ... همون جا که نن-جون صندلي ميذاشت شبای محرم با صدای امير يميني گريه ميکرد... يادت ميياد؟
يادت ميياد شبای زمستون بخاری که به چيک-چيک کردن مييوفتاد يکي ميپريد اون عبای موی شتر آقاجون را سرش ميکرد ميرفت با آبـگردون از ته بشکه نفت ميکشيد ....
يادت ميياد شبای موشکبارون بغل هم جا مينداختيم درُس زير شيشه حياط خلوت ....
يادت که ميياد منو با خودش ميبره و صفحه خاطری نيست که از تکرار تورق تا نشده باشه .... مچاله نشده باشه ... اين يه تيکه کاغذ چيه که وفای دنيا به اون عدد صدو خجل ميکنه .... الان دوسال و نيمه که عکسشم نديدم ... از خودم تعجب ميکنم ... من که اينهمه سنگدل نبودم ... چي بسرم اومده اينجا؟ ... دلم اون عکسي رو ميخواد که تو باغ، احمدجون ازش اينداخت ... با اون کلاه بره و اون عينک نازش ... خيلي خوشگل شده اونجا، نه؟