دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۱

اين نوشته مال وبلاگ نيست .... جاشم اينجا نيست ... زيادی طولانيه ... اما با اينکه جاش نيست ميخوام اينجا باشه ... گفته باشم .. از اينجا به بعدو نخوني سنگين تره ...
-----

حاج دائي خوش اومدی ... صفا اوردی
ميدونم باز ميگي رسم تو ما چَپـَس انگار ... بزرگترها بايد حال کوچيکترها رو بپرسن ... خوب حق هم داری ...

هنوز اونموقه برق و آب نيومده بود زرند ... کوچه‌ها هم گل و شل ميشدن يه باروني، برفي که مي‌يومد ... واسه عيدديدني با يه جعبه شيريني مي‌رفتيم در خونشون .... لنگه در حياط هميشه خدا وا بود ... اول از توی يه دالون رد ميشدي که روزاش هم تاريک بود از بس دراز بود و آفتاب نمي‌گرفت ... ولي جون ميداد تابستونا تو خنکاش بشيني .... آخر دالون يه حياط بزرگ بود با يه حوض کوچيک .... يه چاه آب هم نزديکش که درش رو پوشونده بودن ... آب که ميخواستن با دلو ميکشيدن بالا .... از صحرا که ميومدن .. بچه‌ها آب ميکشيدن تا بزرگترا خودشون رو صفا بدن ... اون ته مال-حياط بود ... مرکز سرگرمي بچه-شهريا که انگار حيون نديدن .... بزغاله .. گوسفند .. گاو .. الاغ .. مرغ و خروس .. تو يه گُله جا با هم خوب کنار اومده بودن ... مال-حياط آخور هم داشت ... تکي ميترسيدم که برم ... ظلمات بود ... فک ميکردی کسي نيست ولي يه هو برق دوتا چشم درشت تو اون تاريکی بود که قبضه روحت ميکرد بعدش هم آقا گاو ميگفت مآآآووو .... اطاقای بالا مال مهمون بود .. مرتب و تر تميز ... روی رختخواباشون پارچه خوشگل کشيده بودن ... اون کوه لحاف و تشک جزئي از اثاثيه مهمون-خونه بود انگاری .... دور اتاق هم که پشتی و متکا گذاشته بودن واسه ول شدن ... تا آخر ديدني ِ عيد ظرف ميوه و آجيل از تو سفره جمع نميشد ... يه اتاق ديگه هم اون ور بود .... آقاجون که ميرفت ديدن ميگفت آبجي بالا لازم نيست بريم ... همين پايين تو اطاق خودت خوبه ... آبجيش هم ميگفت چشم .... همش ميگفتم چرا اينهمه خواهر برادرو ميخواد؟ پس چرا من و مژده به دعواييم هميشه؟ ... اتاق عمم که ديگه آخر خيال بود واسم ... يه ريزه پايين تر از حياط ... با اون طاقچه‌های هلاليش .... با اون سماور دم درش که هميشه آتيش بود ... خيلي از سالها عيد هنوز هوا سرد بود و کرسي به راه ... زودی ميچـپيديم زير کرسي ... بوی ذغالِ مو تا ميخواستي خودتو اون زير جا کني‌ ميزد بالا ... سيب بود و اين آخريا پرتقال ... چايي هم که اونقدر ميدادن تا صدات درآد ... مامان بزرگ ميگفت اينارو جواب بايد پس داد .... بعد يه عالمه اسم رد و بدل ميشد که عين ترکي که ميفهمم يه کم ولي نميتونم حرف بزنم ... اين اسما برام آشنا بود هميشه تا مي‌شنيدم ولي یادم نمي‌موند تکرارشون کنم ... حرفشون گُل مينداخت ... و من ميگفتم چرا بيشتر نمي‌‌يايم اينجا؟ ... حالا که نيگا ميکنم مي‌بينم زندگي چقدر رنگ توش بود ... اون همه تنوع ... اون همه خواستن ... لب خنده‌رو ... چشم خنده‌رو ... افسردگي کجا بود؟ کسي مگه دلمرده هم ميشد ... از هم که دلخور ميشدن صاف ميذاشتن تو کاسه هم ... جلو روی خودت ... حالا اون خونه ديگه نيست .. اگه هم باشه اون خونه نيست ... چون صاحابخونه نيست ... من هم با خودم يه قراری گذاشتم ... يه کم رنگ بزنم به زندگيم ... ميخوام بدم دهليز چپ‌رو آبي آسموني کنن .... دهليز راستو مغزپسته‌ای ... شايد بهم نيان ... بگن نکن ... نرو ... اما من که خوشم مي‌ياد ... من که ميرم ... نميرم؟