چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۱
۱۳ آذر شد باز و خاطره پدرم از هميشه زندهتر ... جالبه بچههاش ۱۲ ساله که دور هم جمع ميشن اينروز ... دور هم بودنشون يه چيزی شبيه عيد ديدنييه که هر سال نوروز از خونه ما شروع ميشد ... نميدوني چه کسايي که نميومدن ... دوست دانشگاهي خارج از کشور برادرم که اول صبح نوروز قبل از اينکه بره ديدن مادرش مييومد ديدن آقاجون ... يا اقوامي که سالي يه بار ميديدمشون .... تو هر چيزی ممکن بود اختلاف سليقه داشته باشن ولي نه تو اينکه نوروز اول از همه کجا بايد برن .... امسال ۳ ساله که نيستم تو جمعشون ولي دلم اونجاست .... ياد مسعودجون مييوفتم که با همه سرسنگينيش با گلاب ميشست سنگ رو وبعد بوسه ميزد به خاك پدر ... خوبهها آدم يه همچين بابايي داشته باشه که روزی ده بار بعد از ۱۲ سال يادش کنه ... دوستي ميگفت اگر پدرت اونطور نبود رفتنش براتون آسونتر ميشد ... آسونتر ميشد ولي اين همه خاطره و باقي صالح هم ازش نداشتيم ... من که خودم اينرو ترجيح ميدم