پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۱

حالم خوبه ... طوريم نيست ...

نمي‌دونم منم که پوست کلفت شدم ... يا حوادث کم جلوه شدن برام .... يا بي‌رگ شدم ....

شايدم به کـُنه مسائل يه کمي بيش ار قديم واقف شدم ... شايد مي‌بينم که ته همه اينا چيزی نيست ... و آخرش همه معني واحد پيدا ميکنن ...

يه چيز ديگه اينکه تازگي‌ها صد برابر راحت‌تر از هر چيز خوبي خوشحال مي‌شم و هر چيز کوچيک بدي عذابم نمي‌ده ... خوبي و بدي‌ها سرجای خودشونن ... اين منم که درجه تحملم رفته بالا ...

دو شب پيش درست ۲ ساعت زير بارون سيلاب ونکوور موندم ... حتي لباسهای زيرم يکي ۲ مَن شده بودن ..... ولي من خوش بودم ... اين حالم برای خودم هم جالب بود و دوست‌داشتني

... بـِعـَونـِه تـَعالي