عرفان به زبان ساده:
پدربزرگ مسعود در قم چندين باب نانوايي داشت ... يك شب بعد از کار ناراحت و کلافه به خانه برميگرده و در مقابل سئوالات حاج خانم که چرا پکری جواب ميده: شاطر فلان مغازه نون ميدزده ... حاج خانم با ناراحتي جلوش درميياد که: نگو فلاني نون دزديده ... بگو يه بندهء خدا نون برده خونه ... نون رو که نميفروشه ... ميبره خانه بخوره ... هرچي نباشه بچه مسلمونه ... جای دوری نميره ....