سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۱

آمدم به پيشوازت
تو سفر نبودی
من بودم که نبودم

گفتي:‌ سفر خوش گذشت؟
به چند غير من دل بستي؟

سرم را انداختم پايين ....
به هر که دروغ بگويم .... به تو يکي نميتوانم

گفتي: با غير من نبودی
هر کدام را که ميگرفتي ....
آخرش همينجا بودی ... پيش من
بعضي پلاك موقت دارند
توی جادههای زندگي برای خودشان ويراژ ميدن
بعضي تند ميرن
بعضي کند
و قليلي سند به نامند .... روی پيشاني نام من دارند

گفتم: پس همين بود که پيشاني هر کس نبوسيدم؟

خنديدی ... و گفتي خوش آمدی
و من خنديدم ... و من گريستم