شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۱

به سراشيبي زندگی که رسيدم قامت بستم
و جانم را که رفته بود از کفم نذرت کردم

خدا خيرت دهد که هيچ مشتری از درت نميراني
گر جان رفته و دل شکسته نداشتم سراغت نميگرفتم

تا متاعم پسند بازار شد به ۲ فلس بالاتر فروختم
و باز زمستان که آمد به اميد وام سوی کويت سر کج کردم

چه صبری داری و حوصله‌ای ... حتي بيش از مادرم
و بيشتر از خودم که حوصله خودم را هم ندارم

گفتم سَلف مي‌فروشم ... نه گفتي چنته خالی خريداری ندارد
بد عادتم کرده‌ای ...

هر بار که مي‌ روم به ندای لا تقنطوا باز مي‌گرداني‌يم
و من ميروم تا زمستاني ديگر از همه جا رانده باز آيم

پس وعده ما ... سال ديگر ... همين جا