جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۱
گفت معشوقي به عاشق کای فتي
تو به غُربت ديده ای بس شهرها
پس کدامين شهر از آنها خوشتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
«هرکجا کو مرغ ِ روحت جُست يار
آشيان است و دمن گرچه به غار
گر گرفت آب زلال لب را به بر
گو به واحه گر به دريا يا که بّر»
هر کجا که يوسفي باشد چو ماه
جنت است ارچه که باشد قعرچاه
مولوی ِ من