پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۱

بعضی حرف‌هاست که در لحظه بايد گفته شود .... ماندن و نماندنش مهم نيست ... مهم بزرگداشت آن است ....

داشتم ميخوابيدم ... که مادرم زنگ زد ... دلش ميخواست فوری باخبرم کند ... خواهرم ... برگ گلم ... نازم .... دلبرم ... که او را بيشتر از تمام خاطرات شيرين کودکيمان دوست دارم ... که روز اول کلاس اول سر نيمکتش نشستم تا دل‌تنگي نکند ....آخر من هم همان دبستان ميرفتم ...هماني که بعدازظهرها که ميشد کيف و کتابش را ميگرفتم و کلاهش را به دندان تا راحت يله شود توی راه مدرسه تا به خانه .... که هر چه از فکرم گذر ميکرد ناگفته ... همان آن از دهانش مي‌شنيدم ... که بستني مش‌-احمد را دوست داشت و فوری هم آب ميخواست پش-بندش .... همانی که بابايم عاشقش هست و سالی چندصد بار بديدنش در خواب ميرود ... همانی که در من حس زندگی می‌انگيزد ... همانی در من شوق خواستن است .... که مردها چه خوشبختند که اين چنين گلهايي نصيبشان ميشود ... هماني که دل رفيق را برد و دستش را ... همان ... که دلم را دوپاره کردم موقع خداحافظي و نيمش را پيش او به عاريت گذاردم .... هم او ... چند روز است که ميزبان شده برای نطفه‌ای .. که مادرش شده چند روزی .... حيف بود از اين همه محبت فقط هم-دلش بهره ببرد و مادرم و من و برادرانم و خواهرانم .... برای همه هست ..... قدمت مبارک .... سرت سلامت ......