جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۱

چه کوچيکه دنيا ....

تا ديروز تنها ۲ نفر از ونکوور ميشناختم که وبلاگ دارن:‌ يکيش سرکار Blue که اغلب هم انگليسي مرقوم ميفرمايند و ديگری محسن خان که خيلي وقته چيزی ننوشته و من فِك ميکنم که ميشناسمش ......

راستشو بخواين به خودم ميگفتم که ونکوور با اين همه جمعيت ايرانيش چرا اينقذه ( ذ نه ز .... چون اينقـده به اينقـذه شبيه‌تره تا به اينقـزه .... راستی چرا کسي اين وسط به اينقـضه و اينقـظه شك نمي‌کنه؟؟ ) تنبلن ..... شايد باشن کسائي که من نميشناسم .... ولی نمونه آماری که لازم نيست همـَرو در بر بگيره ..... تو همين کانادا، شهر تورنتو حداقل ۵ تا وبلاگ نويس داره (تا اونجا که من ميدونم) ... هميلتون هم يکي داره ... مونترال هم يه زماني يکي داشت.

ديروز خيلي تصادفي وبلاگهای روزبه و مونا رو ديدم که آف-لاينی(!) ميشناسمشون .... خيلي باحاله کسي رو بشناسي بعد بفهمي وبلاگ داره ...... يا برعکس اول وبلاگشو بخوني بعد بـبيـنيش .... تو ايران اينجور اتفاقات زياد مي افته .... واسه من تجربه جديديه ..... با ديدن اين ۲ تا وبلاگ موارد صدق تئوريم ۲ تا بيشـتر شد ... تئوری من ميگه: خدايـيش وبلاگ نويسا همگی يه چيزيشون ميشه ....همگي آدم های با حالي هستن ....


حالا مثل فيلمای جنائي که تماشاچي يه خورده بيشتر از قهرمان اصلي فيلم داستان رو ميدونه .... و کارگردان همشو... من همه رو ميشناسم .... شما اسماشونو ميدونين .... اونها هم دارن فکر ميکنن که منو از کجا ميشناسن ... آگاتای خونم زده بالا فعلن (همون فعلاً) ....

باقيش بمونه واسه دفه بعد....

-------
پ ن: قابل توجه سرکار Blue خانم .... نتيجه مسابقه تا اين لحظه:
SFU 4 ...... UBC 1

راستي چشمـتون روشن ملکه داره مياد ديدنتون....