کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را؟
من عاشق بابام هستم ... همه بچهها باباهاشون رو دوس دارن .... ولی «آقاجون» اگر بابای من هم نبود و من میشناختمش حتماً حتماً عاشقش میشدم ..... امسال ۱۲ ساله که ديگه نتونستم دست روی موهای سفيدش بکشم، پيشونی ماهشو ببوسم، دست دور گردنش حلقه کنم .... ولی خُب عشق با نديدن کم نمیشه که .. میشه؟..... واسه همين ميگم من هنوز عاشق بابام هستم..... کی گفته از دل برود هرآنکه از ديده برفت؟
امشب با يکی که خيلی قبولش دارم کُلی کَل-کَل کردم ..... آخر سر اومد وسط دعوا راستی-راستی حلوا پخش کرد .... گفت: فلانی توی آدمهايی که میشناسم تو کسی هستی که میتونی «آقا جون» بشی .....میدونم که الکی بخاطر دل-خوش کردن من حرف نمیزنه .... نمیدونم حس خودپسنديم بود يا ذات کمال-طلبيم که اين حرف اونقدر بدلم چسبيد که خدا ميدونه ...... نه واسه اينکه من کیام يا چیام ... واسه خاطر اينکه اگر رو خودم کار کنم کی میتونم بشم .... «انسان کامل»
اين هم حرف امشب من ...... خدايا دلمو نرم کن يکم گريه کنم ... خالی شم ....