امروز داشتم مشق شب (assignment) حل ميکردم خسته شدم
رفتم اون يکي lab که دو خط بلاگم ..... رفتم روي يکي از اين
همه کامپيوترهایی که اونجا بودن، واسه بار اول هم خبر مرگم بعد
از اين همه مدت من خر اومدم اينگليسي بلغور کنم .... يه خورده
نوشتم ديدم يکي از بچه ها اومد جلو گفت: داداش فکر نکنم برات
مهم باشه (يعني سعي کن که نباشه با وفا) ولي هر چي داري
مينويسي داره مي اوفته روي پروجکشن سالن .... فقط اگر
نميدونستي بدون .... اخ ....
من هم خودمو از تک و تا ننداختم گفتم مهم نيست ....
ولي نمیدونم چطوری زدم بیرون خودم هم نفهمیدم.
آره خلاصه she loves me .... she loves me not